نزاع بیابانگرد و آبادی نشین

جرارد راسل، دیپلمات سابق بریتانیایی و سازمان ملل متحد

اینروزها، من هم مانند میلیونها نفر دیگر، کتاب “توتم گرگ” اثر جیانگ رانگ را میخوانم. اما شاید کمتر کسی مانند من با خواندن این کتاب به یاد عراق و افغانستان بیفتد.  یک دلیل خاص برای این ارتباط وجود دارد.

نویسنده “توتم گرگ” مسحور روابط سنتی میان کوچیهای مغول و گرگهایی شده که در سرزمینی مشترک زندگی میکنند.  کوچیها گرگها را شکار میکنند، اما در عین حال از آنها میآموزند.  معلوم میشود که گرگها نیز به صورت گله ای شکارچیان ماهری هستند.  آنها صفهایی منظم را تشکیل میدهند و صبورانه در کمین گله های غزال ها مینشینند. تا آنگاه که هنگام شبیخون فرا رسد.

کوچی های بی سرزمین کمتر از شهرنشینان صاحب زمین چیزی برای از دست دادن دارند.

ذهن جیانگ رانگ را پرسشی دیگری نیز پر کرده.  اینکه چرا مغولان همیشه چینیها را در کارزار نبرد شکست داده اند، با آنکه چینیها تکنولوژی بسیار پیشرفته تری در اختیار داشته اند.  جیانگ رانگ میگوید پاسخ ممکن است در این نهفته باشد که مغولهای کوچی، استراتژی خود را از گرگها آموخته اند. چنگیزخان نیز ماهرترین شکارچیان گرگ را به عنوان جنگجویانش برگزید.

من هم گاه گاهی به پرسش جیانگ رانگ فکر کرده ام.  نه تنها امپراطوری عظیم چین توسط همسایگان فقیر بیابانگرد خود شکست خورد، بلکه بسیاری جنگجویان پرصلابت دیگر از میان کوچیان بوده اند. همانند هونها که دو هزار سال قبل امپراطوری رم را شکست دادند، سپاهیان اعراب بیابانگرد که در قرن هفدهم تا سرزمین هند را فتح کردند، مغولها که بعدها بر هند حکم راندند و ترکها که بیزانس را تصرف کردند.  تمام زبانهای خاورمیانه از زبان اقوام کوچی بیابانهای سوریه و حجاز سرچشمه گرفته است.  زبان شهرنشینان اور و بابل قرنها پیش از آن به باد فراموشی سپرده شده بود.

کوچی های بی سرزمین کمتر از شهرنشینان صاحب زمین چیزی برای از دست دادن دارند. زندگیهایشان نیز ثبات کمتری دارد.  در جزایر سیسیلی، مافیا چوپانها را به عنوان آدمکش اجیر میکرد تا توسط آنها مردمان آبادی نشین و صاحب مزارع خورد و بزرگ را مرعوب کند.  قدمت نزاع بیابانگردها و آبادی نشینان قدمت هابیل و قابیل است؛ اولین دهقان و اولین شبان.

و اکنون جنگ افغانستان نزاع بیابانگرد و آبادی نشین است.  به طور کلی میتوان گفت که تروریستها و شورشیان در عراق، افغانستان، پاکستان و دیگر نقاط جهان، از همان خصوصیاتی بهره میبرند که کوچیها: شبیخون و ارعاب آبادی نشینان و خود در مقابل متاعی در خور ضربه خوردن ندارند.  و شاید این نیز تصادفی نباشد که جمعیتهایی که شورشیان خود را منسوب به آن میدانند – پشتونها افغانستان و اعراب غرب عراق – هر دو ریشه هایی کوچی دارند.

البته این امر موفقیت کوچیها در مقابله با تجاوزات سازمان یافته را هم توجیه نمیکند، چه رسد به فرمان راندن بر یک امپراطوری.  و نه گرگها و آب و هوای سخت میتواند توضیحی باشد.

ابن خلدون، مورخ شهیر شمال افریقا نیز صدها سال پیش در پی پاسخی به همین پرسش بود و پاسخ را در چیزی به نام عصبیه یافت؛ همبستگی که باعث اعتماد مردم به یکدیگر و حمایت از همدیگر میشود.  همین عصبیه بود که ابن خلدون دریافت نهضتهای شورشی و امپراطورهای موفق را میسازد.

این نوشته در مورد کوچی های واقعی نیست بلکه در مورد روح حاکم بر آنهاست.

مثالهایی چند در دوران جدید وجود دارد که نشان میدهد این موضوع فقط مربوط به قرن چهاردهم نیست.  همانطور که امپراطوری کینگ (Qing) توسط یک رهبر مانچوری خود را از نفوذ قوم چینی هان جدا نگه داشت، در زمان ما نیز، هم سوریه و هم عراق زیر فرمان رهبرانی بوده که حسی قوی از هویتی جداگانه داشته اند.

مجسمه ابن خلدون در تونس

عصبیه نژاد نیست بلکه هویت گروهی ست. سیاست “قبایلی” احزاب سیاسی در دموکراسیهای غربی، که اغلب براساس وفاداری متقابل است تا ایدیولوژی مشترک، غیر قابل اجتناب است.  بدون حس قوی تعلق به یک تیم و توانایی اعتماد به یکدیگر، سیاستمداران نمیتوانستند در یک حکومت واحد با یکدیگر کار کنند. این نیز عصبیه است.  اما از فقط توافق کردن با یکدیگر به دست نمیآید.  بلکه حاصل این اطمینان است که میتوانند به یکدیگر، حداقل تا یک سرحد مشخص، اعتماد کنند.

ابن خلدون اما درمورد افغانستان امروز چه میگفت.  او معتقد بود هر گروه حاکم بعد از سه نسل در قدرت بودن به فساد و انحطاط کشیده میشود.  اما در زمانه امروز فساد بسیار زودتر از سه نسل چهره خود را نشان میدهد. (به گزارش اداره جرم و مواد مخدر وابسته به سازمان ملل متحد در مورد فساد اداری در افغانستان مراجعه کنید).  ممکن است به این دلیل باشد که حکومت افغانستان ارزش عصبیه را در خود ندارد.  همان ارزشی که نهضتهای حاکم باید در خود داشته باشند.

ابن خلدون احتمالا از این نیز تعجب نمیکرد که ببیند حکومت افغانستان در استخدام نیرو برای پولیس و اردویی موثر و متوازن از نظر قومی با چه دشواریهایی روبروست.  چه ایدیولوژی یا پیشینه مشترکی میتواند به پولیس و اردوی افغانستان یک حس وحدت و انگیزه بدهد؟ عصبیه کجاست؟

کجاست آن حس افتخاری که انگیزه مقامات حکومت برای خدمت به مردم بدون انتظار رشوه در مقابل، گردد؟

راه حل آن ساده نیست.  بازساخت حس مشترک یک “ملت” در افغانستان دهها سال نیاز دارد و ایجاد قشری از کارمندان دولت که معتقد به اصالت وظیفه خود هستند و نه منفعت شخصی، به گذر نسل ها.   احساس شخصی من این است که قدرتهای غربی و حکومت افغانستان گزینه ای ندارند جز آنکه گروههایی را به کار گیرند که اهدافی واقعی و قوت لازم را دارند – قبایل و جنگسالاران – و راهی را بیابند تا عملکردشان تصحیح شود.

در واقع من معتقدم که ابن خلدون، که در زمان خود شاهد ظهور و افول حاکمان زیادی بود، اگر زنده میبود از حکومت افغانستان میخواست تا کمی سرپای خود بایستد و کمتر بر کمکهای خارجی تکیه کند.  فقط از طریق داشتن دیدگاه خاص خود و تلاش برای عملی کردن این دیدگاه است که یک حکومت میتواند بر قلب و ذهن افراد حاکمیت کند و وفاداری آنها را با خود داشته باشد.

این خبر خوبی ست که افغانها قرار است نقشی برجسته تر را در عملیات جدید هلمند داشته باشند.  روزی نیز خواهد رسید که این افغانها باشند که آغاز چنین عملیاتهایی را اعلام میکنند.

ممکن است دست یافتن به دیدگاه رهبری برای پولیس و اردوی افغانستان و رشد حس مسئولیت افغانها در تامین امنیتشان میتواند انگیزه ای برای تقویت روحیه جمعی آنها نیز باشد و بیایید امیدوار باشیم که چنین شود. و گرنه در غیرآن، طوری که جیانگ رانگ میگوید، شانس همیشه با شورشیان بیابانگرد گرسنه اما چالاک است.

منبع : هافینگتون پست

ترجمه: ع. حکیمی

مطلب فوق را به اشتراک بگذارید


  • Facebook
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Digg
  • del.icio.us
  • Technorati
  • MySpace
  • Add to favorites
  • RSS
  • PDF
  • Print
  • email

برچسب ها: , ,

یک پاسخ برای “نزاع بیابانگرد و آبادی نشین”

  1. رضا همدانی می‌گه:

    مطلبی بسیار جالب و خواندنی. با ترجمه ای شیوا و روان. خیلی لذت بردم

پاسخ دهید